خرید بک لینک
در هر بدبختی یی همیشه پای یک زن در میان است... آقا سیگارتون افتاد تو یقتون....ی استاد فوق العاده خوب خصوصی پیدا کردم ی خانومیه خیلی باحاله ههههههه در واقع پوست آدمو میکنهههه گگگگامروز رفتم دکتر برا سر شدن دست راستم و دوبینیم خلاصه گفت برو مغز و اعصاب ممکن از گردنت باشه از مغزتم همین طور (شاید ...ص مغزی خخخ اگه اینجوری باشه که باید بدم برم دکتر جای..و!!)خلاصه ی ده دقیقه ای حرف زدیم آخرم گفت برو ویزیتتو بگو پس بدنچقدر زنا خوبننننننن خخبوس ب یک یکتونخلاصه یکی دوروزیه سرحالم اما باز شبا بزور خوابم مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:33

مورد سوم

سومین مورد

بهم گف دختره ۲۶ سالشه تو شرکت کار می‌کنه گفتم اوکی

زنگ زد مامانش گف عکس پسرتو بفرس

فرستاد و گفت توهم عکس دخترتو بفرس، سین کرد و همچنان بعده سه روز جواب نداد، آخر مامانم زنگ زد و مامانش گفت که گفته می‌خوام درس بخونم و ارشد بگیرم شوهر کنم نمی‌ذاره درس بخونم!

خلاصه به صورت خلاصه گفتم و اینکه بقول یارو

پشت سر ویرونه روبرو دیواره

گیج و ویجم خستم

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:33

Because I'm going to never type Persian here because I have to pay more attention to English because time is limited and my time is near over Tonight I am at my brother's home and at present I lie here and writing in my weblog Oh godPlease show me right wayI'm really sad upset and stressful Tonight our bride suggested several girls to me Oh they were very beautiful Some of them are richSome of them have moral benefitsHofffff godWhat I need to do I'm really confused It's a hard point in my life, ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:33

نمی‌خواستم نمی‌خواستم این این جمله رو به فارسی بنویسم اما دیگه حسش نبود حقیقت به انگلیسی بنویسم و از این بابت متاسفم برا خودم خوب میریم واسه ادامه ک هفته‌ای که مثل یه خواب گذشت و الان که اینو می‌خوام دارم می‌نویسم مال یه هفته پیشه یعنی یه هفته پیش تموم شده با یه دختری به صورت مجازی آشنا شدم یلی اوکی خیلی خوب بودیم خیلی خوش می‌گذشت تو مجازی بعد این دختر این دختره خونشون وسط تهران بود و به بهونه اینکه دوستشو ببینه اومد مترو کرج و من رفتم دنبالش با ماشین ستش گفت می‌خواد بره نمی‌دونم خارج درس بخونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:33

Fluoxetine Hi my future heartyou know I am these days very alone and feel lonliness I try the most to prevent myself from eating the medicine but I can't help myself and to come out of depressin I have to eat itdepression!some people call me pervertsome people call me hoeysome people call me crazy some people want to fraud mesome people just need me to help themanyway these days will pass as other days passedI did to much to find a good partner but you know I didn't find any good person thaادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:33

.Hi there, I'm still alive because I don't miss my hope and eager to living

The flouxetine that I ate it was really good medicine for depression and changed my emotions.

Days go by and I just can look and wait for my bad or good destiny.

It has been about 8 days that I didn't consume my medicine

After about 29 years living I think to this Matter that what is the taste of life?

What is the end?

We live for what purpose

Getting hardness and depression and break up

Or

Getting enjoy and welfare and make love

I think it can be floating and different for each individual person

I'm tired of living in Iran with these

Maybe we are targets and times is shooter

Right now, I don't feel depressed

But my hope is a few and day by day it goes less and less

God bless each of us

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:33

هرچقدرم زبان خونده باشم باز هیچی جای فارسی حرف زدن رو نمیگیره و حال نمیده نمیدونم چی بگم فقط اینکه یکساله هیچ دوست جنس مخالفی نتونستم پیدا کنم سرخورده و افسردم خستم بی حالم بی انگیزمانگار تو این ۴ سال من آدم دیگری شدم و توانایی ارتباط گرفتن با جنس مخالف رو ندارمنه تیپم نه مدل حرف زدنم کسی خوشش نمیادمیدونی من واسه رابطه مون جنگیدم خیلی جنگیدم خودتم جنگیدی می‌دونی متاسفم که جور نشدهر وقت اسم شیراز میاد یادت میوفتم، می‌دونی قسمت نبوده نمیدونم دیگه کاری از دستم بر نمیومد.خلاصه بعد اومدنم ب دیدنت براادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:33

These days I feel a void space in my heart

I think god is playing with me and it isn't goa answer to my appeals. I try hard but it finally gives success to other person in front of my eyes!

My sadness comes up with me specially in times I'm alone

I would be break bad! Like the Breaking Bad Serial. Maybe god likes bad people and those have two faces!

Anyway I'm on boundary of thirty years old and I feel a bit tiredness.

It has been about 6 years old that I supposed to be an English teacher but yet I wasn't succeed

I'm a man of family and being single bothers me a lot

God help in this hard way and save me of dangers and bad things

The nights are nightmare for me, because I can't sleep properly that concluded by feeling loneliness

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:33

Yesterday, I mean is friday, I wanted to go my shop about 17 afteoon but just before I go out, my mother called me and told me I need some milk from a stable near Baraghan river. I confirmed her spoke and we went on the way. during the way my mother told me about going to the nutritionist to catch some medicine about my being slim.It's need to mention that my family, specially our bride told it many times to me that I need to eat most! because girls don't like me because I'm very thin. Ok anywادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:33

After months reading English, tonight, i fell English typing is almost easier than Persian okay anyway right now i say my speech.

Tonight my girlfriend friend is too tired and it seems that she was bored with me and maybe for this reason she preferred to speak lower me and get sleep ok she is asleep and because i fell loneliness I can't sleep truly ommm it's better i say to my zahra

I like you baby

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 2:17 توسط  | 

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1402 ساعت: 19:22

to be honest with you i don't wish to say this words. but however i will say it to be stay...i have a second heart Z = boom z=boom
z z
boom boom
my heart sound!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان ۱۴۰۱ ساعت 23:59 توسط  | 

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 14:58

علاقه مندان به صنعت هوافضا توجه کنن یک ماهه که با ی دختری اشنا شدم از طریق چت :)خلاصه امشب  ازون شباس کلی ادم دوره برت، ولی دلم تنهاس دلم دلم تنهاس خخخلاصه که ۳ بار باهاش رفتم بیرون ۱ بار کوه- یک بار تا دکتر بردمش- یک بار رفتیم تا پارک نشستیم یکم بعد رفتیمتنها ارتباطمون دست دادن بوده صفحه سازی نکنید پشت سرما خخخلاصه ک یکی دوروزه میبینم سرده سرده سرده دختره باهام، الان گفتم چته و ایناخلاصه دلیل کاتش اینه باهام :کسی ک طلاق میگیره گوه میخوره ازدواج میکنهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 16:27

نمیخواستم بنویسما ولی خب دوسداشته به یکی بگم ولی خب کسی نیست یعنی هستا فردی نیست که من بخوام صحبت کنم راجع بش باهاشخب در 2 روز اخیر، دو نفر رفتن! یکی بعده دو هفته یکی بعده 1 روز قبلا هم بودن اوناهم تقریبا به همین دلیل رفتن خواستم بگم:تو که رفتنت به ی ریدنِ من بنده...خب برو! هرری نکبتی مشت یابو که وقتی 2 تا چیز میگی که نمیدونن یا خوششون نمیاد فک میکنن که تو فک میکنی که خیلی حالیته و بخاطر همین بهشون بر میخوره!باشه بابا من که نگفتم کسی هستم، دوست ندارین خب برین! نوپرابلمطرف میاد میگه از فلان جملت خوشم نیومد...خب عزیزم مگه قراره از همه چیم خوشت بیاد!!افسسسسسوس که جنبه انتقاد ندارن و فقط دنبال اینن چیزی رو بشنون که دوسدارن نه چیزی که شاید یکم تلخ ولی به نفعشونهطرف هرروز 10 بلند میشد سعی کردم مثل خودم سحرخیزش کنم و ازین جور کارا که خب به نفع طرفه ولی خب اولن که ظاهرا به کونشون فشار میومد و دوما اینکه اونا تلاشی در جهت بهتر کردن من ظاهرا انجام ندادن و خیلی براشون مهم نبود که اوکی من چی میشم به درک هرچی میشه بشه! من مهمم!این طرز فکرشون بودبه هرحال یا همون انی وی، گفتم که رو دلم نمونهاگه با ی ریدن از دستت میدم بذار بدم خخ + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 17:43 توسط سید محمد میرقادری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 16:27

همه چیزو نباید نوشتدیروز سلسله اتفاقات بد افتادبا خودم قرار گذاشتم دیگه با میلاد بیرون نرم واسه همینم دیگه بهش زنگ نمیزنمولی اون دیشب زنگ زد بعد ۴ روز گفت بریم بیرون گفتم اوکیرفتیم تالاره عروسی رو نشونش بدم اول کوچرو رد کردیم بعد گفتیم از کوچه بغلی میریم تو رفتیم تو ازون ور بیایم سمت این تالاره دیدیم یطرفس خلاصه یربع طول کشید تا رسیدیمبعد رفتیم توراه ماشین عروس بود همین بغلش رسیدیم زرتی بقیه بوق زدن که برید کنار برید کنار انگار دعوا داشتنبعد گفت بریم دلپذیر کار میکنن نشونت بدم رفتیم یکم خاصیم دور شرکتش بچرخیم نگهباناش گیر دادن خلاصه یکم تهدیدمون کردن ک پلاکو ماشینو برمیدارمو اینا خخبعد گفتیم اوکی رفتیم جلو سپاه ی پیسته اونجا خلوته یکم ارامش داشته باشیم تو سکوت و لش کنیم خلاصهیکم وایسادیم بعد یهو دیدیم ی پرایده از در اومد تو به میلاد گفتم بجنب روشن کن در ریم الان خفتمون میکنناحمق رید ب خودش نمیتونس تکون بخوره بزور با داد تکونش دادمبعد رفتیم تو ماشین گفتم روشن کن روشن کن-روشن کرده بعد حالا تو این حین پرایده رسیده جلو ماشین ما و یکیشونم در حال پیاده شدنهاین میلاد یکم اومد عقب اروم و یجور انگار دیگه تمومه و تسلیم شده سعی نکرد در بره ینی نتونست بعدش گفت پاهام قفل شد دیگه همه برام تموم شده بود حس کردم ماشین رفت دخل خودمونم اومدهبعد تو این حین من دیدم این نمیره نزدیک بود پیاده در برم، بعد خداروشکر یکم مکث کردم لباسشو دیدم دیدم سپاهیه خیالم راحت شدگفت اینجا چرا میاین همین قبل شما یکی رو خفت کردن ماشینشو الان تو سپاه داره گریه میکنه باور نمیکنی بیا ببینشگفتم خب شما اینجا هستین سره دکل ما خیالمون راحته گفت دهن سرویس من سمت خودمونو میتونم پوشش بدم سمت شمارو ک نمیتونم دیگهخلاصه ک ریده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 16:27

italy

800
death in italy at just one day
its a tragedy
very bad
very bad
im very upset
god help them
god please help them
days have not good news
everything is relatively bad
2020
at all not a good year
last year also

800 تا کشته ایتالیا
بیچاره ها
چه اتفاقی داره میوفته اونجا اخه

برچسب: نویسنده: بنیامین مقدم تاريخ: جمعه 15 فروردين 1399 ساعت: 14:21

صفحه بندی